تبليغاتX
لوگوي وبلاگ فرهاد
چند روز پیش درحالیکه ازتهران باز میگشتم دقایقی درشهرضا به زیارت امامزاده شاهرضا رفتم وگلزار شهدای آن شهررانیز زیارت میکردم که چشمم به قبرمردی بزرگ ازتبارعاشورائیان افتاد وباعث شد دقایقی درجوارمزارشهید والا مقام ((حاج ابراهیم همت ))به تفکربنشینم که براستی :

کجایند مردان بی ادعا؟؟؟؟؟؟

واین هم خاطره ای ازشهید حاج همت اززبان یکی از همرزمان شهید:


به سپاه پاوه رفته بودم تا سراغی از همت بگیرم. وقتی به جایگاه استراحت بچه‌ها سر زدم، دیدم هیچ ‌كس آن‌جا نیست. هنوز داخل اتاق را می‌گشتم تا بلكه یك نفر را ببینم و از او سراغ همت را بگیرم.

در همین موقع، صدای ناله‌ای به گوشم رسید. صدا را دنبال كردم تا به یكی از اتاقهای ساختمان رسیدم. جلو رفتم، دیدم كه شخصی گوشه اتاق افتاده و ناله می‌كند. خوب كه دقت كردم، دیدم همت است.

از شدت سرماخوردگی، عفونت ریه‌ها و شدت درد دندان نمی‌توانست صحبت كند. گویا آمده بود برای معالجه و استراحت، ولی چون نزدیك غروب آفتاب رسیده بود، دكتر و دارویی نبود كه بتواند دردش را تسكین دهد. سه، چهار تا قرص مسكن همراهم بود. آنها را به او دادم و او همه را با هم خورد.

شب غذا تخم‌مرغ آب ‌پز بود. ولی او نمی‌توانست آن را بخورد. ناچار مقداری آب و آرد و شكر مخلوط كردیم و بعد از جوشاندن، به صورت روان در آوردیم كه به عنوان سوپ بخورد.

موقع خواب، دیدم كه از شدت تب دارد می‌سوزد. رنگ و رویش تغییر كرده بود و حال خوبی نداشت. چاره‌ای نبود، شب بود كاری از دستمان برنمی‌آمد. تصمیم گرفتم صبح هر طور كه شده او را به دكتر برسانم.

صبح، وقتی برای نماز از خواب بیدار شدم، دیدم كه همت سرجایش نیست. همه جا را گشتم ولی اثری از او ندیدم وقتی رفتم و از نگهبانی سراغش را گرفتم، گفت: «حدود ساعت سه بعد از نیمه شب، حركت كرد به طرف منطقه.»

برای لحظاتی سرجایم میخكوب شدم. باورم نمی‌شد كه با آن حال، راه بیفتد و به منطقه برود. ولی حاج همت بود و این كارها از او بعید نبود.

((روحش شاد ویادونامش گرامی باد))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:30  توسط فرهاد حيدري  |